ما زنده به آنيم که آرام نگيريم .......... موجيم که آسودگي ما عدم ماست ..........




دوستان خوب و ياران يک دل و وفادارم....................... چشم به راه نظرات خوب و سازنده ي شما عزيزان هستم .
باغ خاطره ها نسرین ثامنی

باغ خاطره ها نسرین ثامنی

طراحي قالب با:

چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٧

 

سلام دوستان عزیزم . پیشاپیش فرا رسیدن سال  نو و   فرا ر سیدن نوروز باستانی را به شما   عزیزان تبریک و تهنیت میگویم . سال نو مبارک باد.متاسفانه بدلیل مشکلات فراوان مدتهاست که نمیتونم مطلبی اینجا بنویسم شاید بزودی این وبلاگ رو  تعطیل کنم . همه تونو دوست دارم چه باشم و چه نباشم . یزدان یارو نگهدارتون .

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٧

سلام و سلام

عزیزانم سلام ودروذ بر شما یاران خوب و وفاذارم. ممنون که بمن لطف ذارین . ماههاست که چیزی براتون ننوشتم و امشب هم ذست خالی اومذم که فقط سلامی عرض کنم . بزودی خدمتتون میرسم . بامید دیدار

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


سه‌شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٧

نوروز مبارک
 با سلام و درود .سال نو بر همگی مبارک و فرخنده باد. خوشحالم که بار دیگر توفیقی دست داد تا پس از ماهها دوری دوباره در خدمت شما عزیزان باشم . در آغازین روز از فصل زیبای بهار تفالی به دیوان خواجه میزنم......در نمازم خم ابروی تو در یاد آمدحالتی رفت که محراب به فریاد آمداز من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارکان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمدباده صافی شد و مرغان چمن مست شدندموسم عاشقی و کار به بنیاد آمدبوی بهبود زاوضاع جهان می شنومشادی آورد گل و باد صبا شاد آمدای عروس هنر از بخت شکایت منمایجمله حسن بیارای که داماد آمددلفریبان نباتی همه زیور بستنددلبر ماست که با حسن خداداد آمدزیر بارند درختان که تعلق دارندای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمدمطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوانتا بگویم که زعهد طربم یاد آمد دلم میخواهد سال جدید را تا به انتهای سال فارغ از هر غم و اندوهی طی کنم . دستهایم را رو به سوی آسمان بلند میکنم و با خلوص نیت می گویم ...-         خدایا به من قلبی شاد و خرسند عطا کن . قلبی مملو از عشق و ایمان به تو و مردمانت . قلبی سرشار از محبت و ایثار و عاری از هرگونه خودپسندی و بخل و کینه و عداوت . کاری کن دوست بدارم و دوستم بدارند. شاد باشم و شادی را به همه ارمغان کنم. نیک بیندیشم و نیک بگویم و نیک عمل کنم . پروردگارا، کاری کن همانی باشم که تو میخواهی نه آنی که خود میخواهم. پروردگارا، به سرزمینم آزادی و آبادی عطا کن . به مردمان میهنم سربلندی و سرافرازی عنایت فرما . فرزندان ما را صالح و طالع بدار. زشتی و پلیدی را از همه دور فرما و نیکی و خیر و برکت به ما ارزانی دار.قلبهای ما را به هم نزدیک گردان و اهریمن حرص و حسد و آز را از وجودمان دور گردان . پروردگارا، رحمت و شفقت خود را از ما دریغ مدار و به ما آن ده که آن به ....-                                                     ( آمین )-         ازهمه دوستا ن و یاران عزیزی که فرصت نکردم به سایت و وبلاگشان برای عرض ادب سربزنم عذرخواهی میکنم . عزیزان لطفا مثل همیشه به بزرگواری خودتان این حقیر را عفو بفرمایید. بدرود.

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦

باز نويسم ...

دیده ام خیره بر این کاغذ هاست

بر خطوطی که قلم بر آن زد

بر حروفی که گهی خط خورده

و به آشفتگی صدها حرف

که اگر باز نویسم آنرا

بازهم دل به پریشانی وغم

در پی حرف دگر میگردد

آن الفبائی را

که دبستان وکلاس

بمن آموخته بود

گوئیا گم کردم

دفتر وکیف و کتابم را هم

ودلم را پس از آن

!!!

خیره ام بر همه ء کاغذها

که من آخر ز چه رو

اینهمه کاغذ سرگردان را

اینچنین سال به سال

یک بیک می گردم

وتوان در من نیست

بگذرم از ورقی تا خورده

که درونش یکروز

در میان شعری

چشم گریانی را

کرده ترسیم تب احساسم

یا که در یک شب دیگر خطی

روی یک برگ تهی

با ز ترسیم شدو شعری شد

مانده در دفتر شعرم برجا

!!!

قدرتم نیست سپارم بر باد

چک نویسی حتی

که بر آن قطره اشکی افتاد

قدرتم نیست فراموش کنم

که به هر بیت وبه هر تک غزلی

که به هر نثر وبه هرواژه عشق

اینچنین پابندم

وتمامیت این برگ به برگ

از درخت دل پر باری بود

که به هر فصل که از راه رسید

از خود وبودن خویش

نقش خود ایفا کرد

لحظه ای سبز بهارانی بود

لحظه ای میوه به تابستان داد

در خزان

برگ وجودش خشکید

وتن لرزانی

در زمستانی شد

و هر آن دانه ءبرف

نزد او حرمت داشت

بر تنش جائی داشت

زندگی بود تمامیت این بودن ها

لیک من حیرانم

که کجاشد همه آن روز وشبی

که کنون در تقویم

بدلم میگوید

اینهمه سال گذشت

!!!!

آه ای برگ سفید

که کنون منتظری

تا دگر باره به احساسی سبز

سردی بودن را

از تو واز دلها

بزدایم با شعر

از دل خود هم نیز

لیک ای برگ سفید

گوئیا هیزم تن میسوزد

شعله اش پیدا نیست

!!!

در دلم

روح الفبا هم نیز

خود شراری دارد

!!!

زندگی قصه یک پرواز است

لیک بر روی زمین

روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد

آسمانی که درآن

دل اگر بارانی

یا که در پائیز است

یا زمستان  بدلش سردی داد

باز هم هیزم یک بودن بود

در درون آتش

بازهم هیزم یک بودن بود

گرچه تن سوخته اما سرشار

از همه احساسی

که بدل ره میداد

وبه آن دل می بست

اینچنین پابندم

اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش

اینچنین پابند است

دل به رویائی چند

که به عمرش همه روز

زندگانی بخشید

اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم

 

از: فرزانه- شيدا

 

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦

اين عدالت است ؟؟!!!

تصميم داشتم بعد از چند ماه دوري حالا كه برگشتم مطلبي شاد و دلچسب برايتان بنويسم اما چه كنم كه قلم اين اجازه را نمي دهد . قلمي كه ناگفتني هاي بسياري در خود دارد. حاشيه نمي روم . پسرم هفته ي گذشته بر حسب اتفاق يك شماره از مجله اي را براي نخستين بار خريداري كرد . حال انگيزه اش چه بود بماند. در صفحات اين مجله مطلبي نگاشته شده بود در باره محاكمه يك زن بي سرپرست كه فرزند پنج روزه اش را در يكي از مراكز بهزيستي با چاقو سر بريده و قلبش را ازسينه بيرون كشيده و روده هايش را هم در آورده بود . شايد شما كه اين مطالب را براي اولين بار در اينجا مي خوانيد از جنايت هولناك اين زن درمانده دچار خشم و نفرت شويد و بر او لعن و نفرين بفرستيد . به خصوص آنهايي كه خود فرزندي دارند مي دانند كه سر بريدن يك نوزاد بي گناه آن هم به آن طرز فجيع توسط يك مادر چه قدر نفرت انگيز و دور از ذهن است اما اگر در محاكمه اين زن حضور داشتيد و يا اعترافات دردناك او را از طريق همان نشريه مطالعه مي كرديد شايد كه نه قطعا از شنيدن سرگذشت تلخ اين زن درمانده اشك در چشمانتان حلقه مي زد . قصد ندارم بر عمل اين زن صحه بگذارم و يا به قول دوستان اداي فمنيسم هاي دو آتشه را در بياورم كه در جامعه فعلي ما ، چه زن و چه مرد هردو قربانيان اين جامعه و قوانين قرون وسطايي آن هستند .

اين زن در دفاعيات خود مي گويد :

-         من سهيلا 28 ساله هستم . پدرم باران است و مادرم صخره . هيچ كس ديگري را هم در اين دنيا ندارم . من براي ارتكاب چنين جنايتي يك انگيزه نداشتم بلكه هزاران انگيزه در من وجود داشت كه شايد فقط يكي از آنها مي تواند دليل كافي براي قتل باشد. آنچه كه بر من گذشته بر هر كس ديگري هم مي گذشت بي رحم مي شد . در 15 سالگي از خانه فرار كردم و با مردان زيادي رابطه داشتم . آنها از من به طرز وحشيانه اي سوءاستفاده كردند و سپس مثل يك دستمال كثيف مرا به گوشه اي پرت كردند ... من هيچ كس را در اين دنيا نداشتم . پدرم يك سارق و بيمار جنسي بود كه سه زن داشت و با زنان ديگر هم رابطه داشت .آنها را به خانه مي آورد بعد به آنها پول مي داد و مي رفتند .او هميشه به من مي گفت نفرين اين زنها و خانواده ي آنها پشت سر من است پس بعد از مرگ من تو اين كار را بكن تا من بخشوده شوم ...

 

يك روز در خيابان پرسه ميزدم كه پسر جواني مرا به خانه اش برد . فكر مي كردم تنهاست اما در خانه هفت نفري به من حمله كردند. چطور مي توانستم از خودم دفاع كنم ؟ مگر مي توانستم مرداني را كه چند نفري به من حمله كردند بكشم ؟ مگر من چه قدر چه قدر زور داشتم ؟ بعد از يك سال تصميم گرفتم ديگر تن فروشي نكنم اما آقاي قاضي مي دانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چي ؟ در آن سرما در خيابانها پرسه مي زدم و تا مغز استخوانم مي لرزيد . در آن مدت دچار سخت ترين بيماريها شدم و باز بي پناه بودم و مجبور شدم به خواسته ي كثيف مردان نه به ميل باطني بلكه به اجبار تن دهم . مي دانيد چه قدر به من مواد خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانه ا شان را تحمل كنم ؟ چرا آن زمان كسي مرا نمي ديد؟ بعد از يك سال به بهزيستي مراجعه كردم ولي مرا بعد از مدتي بيرون انداختند . تمام وجودم نفرت بود . هيچ كس بمن محبت نكرد. همه از من سوءاستفاده كردندو من هم بچه ام را كشتم . مي خواستم شهامت و جسارت قتل را پيدا كنم تا بتوانم از مسوولان بهزيستي و ساير مردان متجاوز و ارازل و اوباش انتقام بگيرم . من هم مثل هر مادر ديگري فرزندم را دوست داشتم . وقتي به دنيا آمد انگار گنج پيدا كرده بودم . حالا من هم چيزي داشتم كه مي توانستم به خاطرش اميدوار باشم اما زماني كه فهميدم قرار است او را از من جدا كنند و به بهزيستي ببرند در درونم كينه به وجود آمد.تنها چيزي كه داشتم و بعد از اين همه سال به دست آورده بودم داشت از من جدا مي شد . از طرفي ، به خاطر علائمي كه داشتم مي دانستم ايدز دارم و پسرم هم از خون من تغذيه كرده بود و ايدز داشت . براي اينكه راحتش كنم او را كشتم . من هر شب خواب پسرم و همه ي افرادي كه به من ظلم كرده اند را مي بينم . مي دانم كه قصاص مي شوم اما ناراحت نيستم چون ديگر خواب آن وحشي گري ها ، قتل فرزندم و صحنه هايي كه پدرم خلق مي كرد را نمي بينم . من تا كي بايد سكوت مي كردم ؟ با قتل فرزندم سكوتم را شكستم تا همه بدانند بر سر من و امثال من چه مي آيد و چرا دهان مان دوخته شده است . من هيچ وقت نتوانستم در برابر اين خشونت ها از خودم دفاع كنم ...

پس از پايان جلسه دادگاه ، پنج قاضي شعبه سهيلا را به جرم قتل عمد به قصاص و به خاطر روابط نامشروع به حد شرعي محكوم كردند . نماينده ي دادستان تهران در پرونده اين زن مي گويد:

-         محكوم كردن اين زن فقط پاك كردن صورت مساله است و ...

اما من به جاي هرگونه قضاوتي از مسوولان و قانونگذاران پرسشي دارم و آن اين است كه آيا مي توانيد ادعا كنيد كه با اعدام اين زن ديگر چنين فجايعي براي زنان بي سرپرست و كودكان بي گناهشان رخ نخواهد داد؟ آيا با محكوم كردن اين زن مي توانيد امنيت روحي و رواني را براي اين قبيل زنان فراهم آوريد ؟ آقايان ! اينان نيازمند حمايت شمايند . قصاص او وساير افرادي نظيراو اعم از زن و مرد هيچ مشكلي را گره گشا نخواهد بود . بنا به مصداق ضرب المثل معروف كه مي گويد : ( چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است .) آيا دولت نمي تواند از آن كمكهاي عام المنفعه و انسان دوستانه اي كه به كشورهاي دوست و هم پيمانانمان ( در هر نقطه اي از دنيا ) اهدا مي شود بودجه اي هم براي اين قبيل زنان در نظر بگيرد تا زير چتر حمايت دولت خودشان ( نه دولتي بيگانه ) يك زندگي سالم را تجربه كنند تاجامعه از اين بي بندوباريها مصون بماند و ... ديگر چه بگويم ؟ اين معضل بحث گسترده اي را مي طلبد . تحليل اين فاجعه را به عهده ي شما عزيزان مي گذارم . تا ديداري ديگربدرود .

 

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦

 
با سلام و درود بي پايان به شما عزيزانم . چندماهي بود كه سعادت نداشتم در خدمت شما دوستان باشم . الان هم تصميم ندارم مطلب جديدي بنويسم . ان شاالله تا چند روز ديگه دست پر بر ميگردم . هميشه شاد و پيروز باشين و در پناه حق .

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥

 

با درود به حضور دوستان خوبم و مهربانم . از اينكه چند ماهي نتوانستم در خدمت شما عزيزان باشم از همه ي شما خوبان عذر خواهي ميكنم و از اينكه فرصتي دست نداد تا بتوانم براي عرض ادب خدمت يكايكتان برسم شرمسارم . پيشاپيش فرا رسيدن نوروز باستاني را به تمامي دوستان عزيز تبريك و تهنيت ميگويم و اميدوارم سال پربار و موفقيت آميزي در پيش داشته باشيد و هميشه شاد و سبز و كامروا باشيد . به اميد ديدار و بدرود

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

زندگی درراه است

باران می بارد و سرما تن تنهايی و بی کسی ام راتر می کند

نگاهت در قاب چشمانم يخ بسته

و صدايی مهربان

اما

در کوچه فرياد می زند...

از جدايی مهراس

خورشيد درراه است

باد می وزد و من

خاطرات با تو بودن را به يادت

ياد می کنم

و می پذيرم که

زندگی درراه است

و عشق را پايانی نيست...

 

 

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

 

دوستان خوبم سلام . حدودا دوماهی ميشه که به شما عزيزان سر نزدم و ازاين بابت از حضور همه تون عذر خواهی ميکنم . در اين مدت مشغول نوشتن آخرين اثرم به اسم شيدا بودم که اين کار منو حسابی به خودش مشغول کرده بود که به لطف خدا تونستم تمومش کنم و تحويل ناشرم بدم . اثر ديگه ای که چند ماه پيش ازم منتشر شده و خوشبختانه با استقبال خوبی هم مواجه شده کتابيه به اســــــــــــــــــــــــم ( تنهاترين ستاره شب ) که به همه ی شما عزيزان خوندن اين کتاب جذاب و متفاوت رو توصيه ميکنم و قول ميدم با خوندنش غرق لذت خواهيد شد . در حال حاضر جديد ترين اثرم رو دردست نوشتن دارم که اگه عمری باقی بود اونو به تموم شما خوبان تقديم می کنم. در خاتمه از تمام عزيزانی که بهم لطف کردن و برام کامنت گذاشتن و من فرصت عرض ادب و دست بوسی رو خدمت اين ياران وفادار و صادق پيدا نکردم پوزش ميخوام و اميدوارم که به بزرگواری خودشون حقير رو ببخشن و مورد لطف قرار بدن . برقرار و پاينده باشيد . بدرود.

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥

 

                  من با تو از محال نگفتم

هرگز برای آنکه بمانی

چون سائلان به خاک نیفتادم

هرگز تورا که چون من، از خاکی

از اختران پاک نخواندم

هرگز نگفتمت که ستاره

               در چشم تو،

- حقیرتر از خاک است

و هیچگاه فکر نکردم،

که در آسمان آبی مهتابی

از امتداد چشم تو کوتاه می شود

هرگز نگفتمت که پرنده

بابال دستهای تو پرواز می کند

        و در خزان و سرما

چشم تو ، شعر سبز بهاران است

هرگز نگفتمت که چون مروارید

در ژرفنای آبی دریایی

من با تو از محال نگفتم

واز تو هم ، محال،

              نمی خواهم

راهی برای بودن و ماندن

و رابطی برای تفاهم

یک خانه ی محقر روشن

و عشق و مهربانی و الفت

                  اینک ،

- به تو چون ذره می اندیشم

آن ذره ی حقیرفراموشی

زیرا که چون همیشه

امروز ،از مبالغه،

             - بیزارم.

 

 

 

نظرات دوستان

[ نوشته شده در ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ]
[ لينك به اين نوشته]


خانه
بايگاني
پست الكترونيك


فروغ لايزال
رهاتر از پرنده
دزد بوسه ها
شراب ازلی
ستاره شب
بیاد ایام
روزگار ما
شيون فومني
ليست وبلاگهاي به روز شده